تبليغاتX
روز را خورشید می سازد




















روز را خورشید می سازد

روزگار را ما...

باز با پای پیاده به دنبال تو ام

باز در خاطره ها محو تماشای تو ام

من به هر کوی فقط نام تو را هک کردم

من فقط دانه شن ساحل دریای تو ام


اضطراب همه ی وجودمان را فرا گرفته بود

با این که هر سال این روند تکرار می شد ولی باز هم زمان خواندن نامش تعادل به هم می خورد

رضا رضا...رضا رضا

این قسمت را بارها و بارها تکرار کردیم تا صدا ها هم ردیف شوند ولی باز هم صدای من بالاتر بود...

و آن لحظه چشمانم سیاهی می رفت و آب قند آوردن شده بود عادت

تنها انرژی ام هم صرف فریاد زدن نامش و انتظار برای پاسخ تمام می شد

زمان تمرین به پایان رسیده بود و همه آماده ی رفتن

رفتن به جایی که مردمش خیلی چیزها را از یاد برده بودند

و شاید در زمان کوتاهی می شد آن ها را دوباره به یادش انداخت...

وارد سالن شدیم

چشم ها قدم های ما را دنبال می کرد

(( گروه سرود جمهوری اسلامی ایران تقدیم می کند))

اضطراب ها چند برابر شده بود

من بودم،تو بودی و صد ها نفری که ما را نظاره می کردند

با کف و صوت آغاز شد و با اشک هایی از سر شادی به پایان رسید

این بار احساس تعجب بود که جای اضطراب را گرفته بود

اشک!!!!!

دل ها همه هوای حرمش را کرده بودند...

لبخندها دلتنگی درونشان را پنهان کرده بود

در آن میان یکی به طرفمان آمد

هیچ وقت حرف های از سر نصیحتش را از یاد نمی برم که از صمیمیت ما دختر و پسرها و یک صدا خواندنمان گله داشت

چشم هایش آنچه را می خواست می دید و گوشش بسته بود

جواب حرف هایش سکوت ما بود و شور و شوق سالن از سرود ما...

از آن شب عهد بستیم که هیچ وقت امشب و شب و روزهای با هم بودن را فراموش نکنیم و وعده ی دیدار را 8.8.88 قرار دادیم...

بدون آن که بدانیم سال های بعد این روز مصادف با چه روزی خواهد بود...

اکنون هر کدام از ما در یک قسمت از این کره ی خاکی افتاده ایم و غافل از حال یکدیگر...

و چه زیبا این دو خاطره دوباره ما را به گذشته برد...

نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 4:31 بعد از ظهر توسط فاطمه| |

از آن روز که خود را وجودی شناختم

به دنبالش دنیا را پشت سر گذاشتم

هر آنچه که دیدم وجودی از تو بود

و من آن را با تو اشتباه گرفتم

ندانسته باختم چه بی فکر و پروا

تو بودی و من از نبودن نوشتم!

به هر که رسیدم خودش را با توخواند

و من چه ساده لوح دل به آن سپردم...

 

دل من تاریک بود

به رنگ آسمان شب

ولی پرتو هایی از نور را می شد دید

که هر از گاهی مانند شهاب می آمدن و می رفتند و من بی توجه به آن...

شاید چون چشمانم به سیاهی عادت کرده بود

هر چه تاریک تر می شد ستاره ها بیشتر نورشان چشم ها را به خود خیره می کرد و من دلگیر از آن...

شاید چون آن را مزاحمی برای آرامش خیالی خود می دانستم

سرانجام دلم شد سرای نگاه های تاریک

و باز هم هر از گاه ستاره ای می درخشید

به یک باره گفتم ببینم چه خواهد؟      که دست از سر دل همی بر ندارد...

از آن پس شدم از نگاه ها فراری          تا بیابم سرایی پر از عشق و شادی

نور تو تابید به دیدم

و من خوشحال از این که یافتم

همان راهنما را

بی عیب و نقص را...

و آن باز هم وجودی از تو بود

به ظاهر چه زیبا از تو می نوشت...

و من یافتم که چه گمشده است در دلم

که آن تک ستاره چه می خواست از دلم

نگاهی بیانداز بر دلت

هنوز هم نورش می تابد بر دلت...

((از همین حالا شروع کن))

به ظاهر دل نبند نابود شوی      آسمونی باش تا عاشق شوی

 

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 9:39 قبل از ظهر توسط فاطمه| |

آمدم تا باشم

بودنم را که دید

که به من لبخند زد

که به من داد امید

که به یک نیت پاک

دست دوستی رو کرد

ماند با من تا ابد

با غروبم خو کرد

آن وجود خاکی

آمد و رفت چه زود

یادش جاودان

تا قیامت بدرود....

((خودم))

سرنوشتم را چه کسی می داند؟

شاید کبوتری که می آید و می رود

یا بادی که می وزد

این سرنوشت به دست کدامین جا به جا شونده ای می چرخد

و با اشک کدامین عاشق جاری می شود

و سرانجامی سرد...

مننجت هم کارش را نکرد

معجزه بود که سر و کله اش پیدا شد

چرایش را نمی دانم...دعوت نامه ای نفرستاده بودم!!!

اما شاید اگر می توانستم می فرستادم....نمی دانم

تا اکنون در انتظار به سر می برم

که چه کسی تیر آخر را به قلبم می زند

تا پرواز را احساس کنم...

و آنگاه دیگر صدای تپشی نیست

و من خواهم ماند و او...

آنگاه دیگر تنهایی را احساس نخواهم کرد...

 

 


دوستان گرامی تمام متن های این وبلاگ شعر،نوشته های ادبی و.... از بنده ی حقیر است

 با عرض پوزش به دلیل باز شدن مدارس و نهایی بودن امتحانات امسالم کم تر به نت می آیم...

ممنون از نظراتتان

فاطمه.ر

نوشته شده در پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 4:11 بعد از ظهر توسط فاطمه| |

به دنیا آمدم

از دستان پر مهرش غذای محبت را چشیدم و راحت زندگی کردم...

بدون ترس از آینده

از فردا...

بزرگ شدم مثل بقیه و فراموش کردم...

محبت ها را،نوازش ها را،شب بیداری ها را...

چشمانم را بستم و زندگی کردم

نه....اون زندگی نبود

خودخواهی بود...

همیشه می گفتم چرا من؟!؟!

چرا من باید این گونه...

محبت ها را نمی دیدم

فقط چشم دوخته بودم به یک کمبود

خدا خواست جبرانش کند

اما ندیدم...

گفتم باز هم مشکل! اون یکی کم نبود این هم روش!

نمی فهمیدم که این نوعی خوبیست...

چشمانم همچنان بسته بود

شاید خودخواهی فراوان جلو چشمانم را گرفته بود...

فرار کردم،از همه چیز....

گفتم این گونه فراموش می کنم و خود از نو می سازم

زندگی را...به تنهایی...می توانم...

اما باختم،همه چیز را

مثل یک قمار...

درهای بازگشت به رویم باز بود

اما...با چه رو؟

گریستم و آخر تازه فهمیدم

که آغوش گرم او همیشه پذیرایم بود و خواهد بود و من غافل از آن!!!

حالا نوبت من است

جبران محبت های اونی که این همه سال به خاطر من از بهترین ها گذشت

و اکنون

می گذرم

از هر آنچه به ظاهر زیباست

ولی من را از تو می گیرد...

((با تمام وجود تقدیم به تنها امید زندگی))

{دوستان گرامی این متن من شعر نیست و فقط یک نوشته است تا همیشه من را به یاد عهدم بیاندازد}

نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 1:13 بعد از ظهر توسط فاطمه| |

دعایی دارم زیر لب شبانه

منم مجنون عشق بی نشانه

به تو ای جدا از دلواپسی ها

بپذیر از من این توبه ی خالصانه...

منم آن بنده ی مشکی پوشم

با یک کوله بار گناه بر روی دوشم

پابرهنه در کویر آتشینت

تاجرعه ای از مهرت بنوشم...

 

در اوج تنهاییم به او پناه بردم

شاید چون کسی را نداشتم

پس به سوی او پرواز کردم تا دستانم را بگیرد و هرگز رها نکند

اما درست زمانی که در اوج آسمان به دنبال او بودم باری از مشکلات بر دوشم بارید و من احساس سنگینی کردم

دیگر نمی توانستم بالا بمانم و به طرف زمین سرازیر شدم

ناامید از همه چیز....آخر چرا؟

چرا زمانی که بیش از پیش به او نیاز داشتم و به سوی او می رفتم این همه مشکل بر من بارید؟

آیا این مشکلات نشانه ای برای رد کردنم بود؟

پس از او دست کشیدم و نشستم

اما نمی توانستم این گونه زندگی کنم

از هوای او نفس بکشم و یادش نکنم؟

از نعمت هایش استفاده کنم و شکرش نکنم؟

مگر احساس ندارم!!!!

شکرش کردم و به امید او با مشکلات ساختم و آن وقت خودم را یافتم

در آسمان ها....

مشکلات آمدند و رفتند و هنوز هم می آیند و می روند

اما او همیشه بود و هست و خواهد بود...

چه در اوج مشکلات و چه در اوج شادی ها...

و من فهمیدم همه امتحان اوست

درسته که برای من که دختر چندان درسخونی نیستم امتحان سختی است

امید مانند جوهر در صحنه ی امتحان است

بدون آن نمی توان امتحان را با موفقیت به پایان رساند....

 

 

(متن ها ی ناچیز این وبلاگ از خودم است ولی این شعر زیبا را از قیصر امین پور به پیشنهاد یک دوست گذاشتم)


پیش از اینها فکر میکردم خدا
خانه ای دارد کنار ابر ها
مثل قصر پادشاه قصه ها
خشتی از الماس خشتی از طلا
پایه های برجش از عاج و بلور
بر سر تختی نشسته با غرور
ماه برق کوچکی از از تاج او
هر ستاره پولکی از تاج او
اطلس پیراهن او آسمان
نقش روی دامن او کهکشان
رعد و برق شب طنین خنده اش
سیل و طوفان نعره ی توفنده اش

دکمه ی پیراهن او آفتاب
برق تیر و خنجر او ماهتاب
هیچ کس از جای او آگاه نیست
هیچ کس را در حضورش راه نیست
پیش از اینها خاطرم دلگیر بود
از خدا در ذهنم این تصویربود
آن خدا بی رحم بود و خشمگین
خانه اش در آسمان دور از زمین
بود ،اما میان ما نبود
مهربان و ساده و زیبا نبود
در دل او دوستی جایی نداشت
مهربانی هیچ معنایی نداشت
...

هر چه میپرسیدم از خود از خدا
از زمین از اسمان از ابر ها
زود می گفتند این کار خداست
پرس و جو از کار او کاری خطاست
هر چه می پرسی جوابش آتش است
آب اگر خوردی جوابش آتش است
تا ببندی چشم کورت می کند
تا شدی نزدیک دورت میکند
کج گشودی دست ،سنگت می کند
کج نهادی پا ی لنگت می کند
تا خطا کردی عذابت می دهد
در میان آتش آبت می کند


با همین قصه دلم مشغول بود
خوابهایم خواب دیو و غول بود
خواب می دیدم که غرق آتشم
در دهان شعله های سرکشم
در دهان اژدهایی خشمگین
بر سرم باران گرز آتشین
محو می شد نعره هایم بی صدا
در طنین خنده ی خشم خدا ...
نیت من در نماز ودر دعا
ترس بود و وحشت از خشم خدا
هر چه می کردم همه از ترس بود
مثل از بر کردن یک درس بود ..


مثل تمرین حساب و هندسه
مثل تنبیه مدیر مدرسه
تلخ مثل خنده ای بی حوصله
سخت مثل حل صد ها مسئله
مثل تکلیف ریاضی سخت بود
مثل صرف فعل ماضی سخت بود
تا که یک شب دست در دست پدر
راه افتادیم به قصد یک سفر
در میان راه در یک روستا
خانه ای دیدیم خوب و آشنا
زود پرسیدم پدر اینجا کجاست
گفت اینجا خانه ی خوب خداست


گفت اینجا می شود یک لحظه ماند
گوشه ای خلوت نمازی ساده خواند
با وضویی دست ورویی تازه کرد
گفتمش پس آن خدای خشمگین
خانه اش اینجاست ؟اینجا در زمین؟
گفت :آری خانه ی او بی ریاست
فرشهایش از گلیم و بوریاست
مهربان و ساده و بی کینه است
مثل نوری در دل آیینه است
عادت او نیست خشم و دشمنی
نام او نور و نشانش روشنی
خشم نامی از نشانی های اوست


حالتی از مهربانی های اوست
قهر او از آشتی شیرینتر است
مثل قهر مهربان مادر است
دوستی را دوست معنی می دهد
قهر هم با دوست معنی می دهد
هیچ کس با دشمن خود قهر نیست
قهری او هم نشان دوستی ست
تازه فهمیدم خدایم این خداست
این خدای مهربان و آشناست
دوستی از من به من نزدیکتر
از رگ گردن به من نزدیکتر
آن خدای پیش از این را باد برد
نام او راهم دلم از یاد برد


آن خدا مثل خیال و خواب بود
چون حبابی نقش روی آب بود
می توانم بعد از این با این خدا
دوست باشم دوست ،پاک و بی ریا
می توان با این خدا پرواز کرد
سفره ی دل را برایش باز کرد
می توان در بارهی گل حرف زد
صاف و ساده مثل بلبل حرف زد
چکه چکه مثل باران راز گفت
با دو قطره صد هزاران راز گفت
می توان با او صمیمی حرف زد
مثل یاران قدیمی حرف زد


می توان تصنیفی از پرواز خواند
با الفبای سکوت آواز خواند
می توان مثل علف ها حرف زد
با زبانی بی الفبا حرف زد
می توان در باره ی هر چیز گفت
می توان شعری خیال انگیز گفت
مثل این شعر روان و آشنا
تازه فهمیدم خدایم این خداست
این خدای مهربان و آشناست
دوستی از من به من نزدیک تر
از رگ گردن به من نزدیک تر


قیصر امین پور

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 1:21 قبل از ظهر توسط فاطمه| |

دلم گرفته...

از ریشی که باهاش غیرت مردونه می آمد الان تبدیل به بی غیرتی شده...

از نگاهی که باهاش صداقت می آمد و الان تبدیل به چشم چرونی شده...

از صدایی که باهاش امید و اطمینان می آمد و الان تبدیل به ترس شده...

می ترسم...

از اون ریش،از اون نگاه،از اون صدا...

سکوت و سربه زیری برای رهایی

و آخر باید بهت بگن دختر مغرور و پر رو و خودخواه!!!!!!!!!!!!!

این ها باید خاطرات وطنم باشه؟ وطنی که به جونم بسته است!

تاوان خوب بودن متلک و مسخره کردن است!

نه...

دیگر سکوت نمی کنم

جواب می دهم تا صدایم به آسمان ها برسد

حالا بگویید سکوتم نشانه ی غرور و پرروییم است یا فریادم؟

با یک اشتباه زحمات چند ساله برای خوب و سالم زیستنم را نابود نمی کنم

شب های آرزوها نزدیک است

پس از درگاه تو می خواهم...

تنهایم مگذار

(دراین جا باید عرض کنم که منظورم همه ی ریش ها نیست،همه ی نگاه ها نیست،همه ی صداها نیست)

 

 

نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 3:3 قبل از ظهر توسط فاطمه| |

همیشه فکر می کردم حس ششم قوی ای دارم

هنوز یکی لب نمی گشود حرفی را که می خواست بزنه را می گفتم و آخر هم میگفتم حس ششم دارم

بعضی وقت ها هم یکی نصف حرفش را می زد و قبل از این که بره سر اصل مطلب مچشو می گرفتم و یا ازش گله می کردم یا تشکر...بدون این که بگزارم حرفش رابزنه

شاید خودم هم باورم شده بود که حس ششم دارم

اما همیشه این طور نیست

شاید حتی تا انتهای حرف ها را هم بشنوی ولی آخر منظور طرف را اشتباه بگیری

همیشه نه به این معنی نیست که خانه روی سرمون خراب شده

همیشه به این معنی نیست که گذشته ها فراموش شده

بعضی وقت ها از هرچی بله هم معنی بهتری می ده

این دفعه دیگه به حس ششم یا هفتم ربطی نداره

به تو ربط داره...به تو که عمق حرفم را بفهمی

بفهمی که بله گفتنم ممکن بود آخرش به بن بست زندگی می رسید

و نه گفتنم  درهای خوشبختی را به روی آینده باز می کرد

پس همیشه واژه ها حرف آخر را نمی زنند

این دل که تصمیم آخر را می گیره

پس نا امید نباش

حتی نه شنیدن از عزیزترین افراد خانواده هم بله ای است برای تو

پس...

شاید پشت این همه نه که توی دنیا وجود داره حقیقتی پنهان باشه که نه من می دونم نه تو!!!

 

نوشته شده در دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 2:33 قبل از ظهر توسط فاطمه| |

من کیستم؟

از کجا آمده ام و به کجا خواهم رفت؟

اصلا چرا آمده ام و چرا خواهم رفت؟

خوشم....میگم....می خندم...و می گذره..سریع و به روزهای تنهایی نزدیک می شه،به روزهای انتظار و روزهایی که آدم هزار بار آرزوی مرگ می کنه....روزهایی که ثانیه ها آهسته تر از همیشه می گذرند...و سپس روز وصال....و دوباره تکرار می شوند شادی ها و غصه ها می آیند و می روند و در انتها باز هم می گذرند...

همین!!!!

به این روند خوش باشم؟؟

به این که فقط بخندم،گریه کنم و بخورم و بخوابم وآخرش هم بمیرم و هیچ!!!

نه میخوام زندگی کنم...نه فقط برای خودم

برای تو....

برای رسیدن به تو....به تویی که بالاترین هدفم هستی

شادم و روحیه دارم چون تو این شادی و روحیه را به من دادی و تحمل می کنم گرسنگی و تشنگی را چون تو به من غذا و آب و... را دادی...

و آخرش به تو می رسم و تمام...

نقطه سر خط

آغاز زندگی یک بشر دیگه

ادامه.....خودکشی

چرا!!!!

هدفی نداشت...

خوشی هایش گذشت و زمانی که سختی ها رسید کم آورد و هدف اصلی وجودش را فراموش کرد و خودش را کشت...

اما ما هدف داریم...تحمل می کنیم سختی ها را،تشنگی و گشنگی را، چون می دونیم با این کار راحت تر هدفمون می رسیم

هدفی که زود نمی گذرد و جاودانه باقی می ماند.

(((التماس دعا)))

 

 

نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 0:9 قبل از ظهر توسط فاطمه| |

چه زود می گذرد

دیروز و امروز و فردایی که در راه است

این یک ماه و ماه هایی که در راه است

همه می گذرند...

انگار همین دیروز بود

زمان خداحافظی...زمان رفتن به سفر یک ماه...

ایست...بازگشت

کاش قدرتش را داشتیم و بر می گشتیم

به آن خاطرات شیرین

و چه زیبا همه ی آن خاطرات دوباره برایم یاد آور شد

من،دخترکی شیطون که در کارنامه ی زندگیش  جرمی جز شیطنت های کودکانه و تاوانی جز ضایع شدن جلوی بچه ها نداشت

همکلاسی ای داشت پر انرژی تر از خود،درسخون و مهربون،گناه او نیز گرفتن نمره ی بیست و بالا بردن اضطراب دخترک در درس بود...

گذشت

نه دخترک دیگر پر انرژی است و نه اون همکلاسی مثل گذشته...

کودکی من و تو

ثانیه ها ایست!!!!!

شاید قدرت بازگرداندن زمان و جبران گدشته را نداشته باشیم ولی قدرت بازگرداندن خود و از سر گذراندن زمان را داریم

پس از همین حالا شروع کنیم

اونی باشیم که هستیم...اون آدمی که بهش ایمان داریم...همونی که می دونیم از این بازی زندگی سربلند بیرون می آید...

من به خودم، به تو،به شما ایمان دارم

می توان جبران کرد...

زندان،پارتی،مشروب و .... شاید گذشته ی فردی را پر کرده باشد

اما در های ایمان به روی همه باز است

گذشته ها گذشت...

از سر شروع کن...

ثانیه ها تند تند در حال گذرند

مواظب باشید جا نمونید...

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 9:39 بعد از ظهر توسط فاطمه| |

سلام

قرار نبود به این زودی آپ کنم

قرار بود قبل از رفتنم اون متن قبلیم آخرین متنم باشه

و آپ بعدیم ماه رمضان زمان برگشتم به وطنم باشه

اما...

دیدم حرف های ناگفتنی زیاده

همه ی ما حرف داریم

بعضی حرف ها گله است و بعضی تبریک

بعضی ازشون شادی میباره و بعضی غم

درسته که حرف من با حرف تو یا حرف ما با هم فرق می کنه

اما من و تو مایی را می سازیم که از یک آب و خاک است

و تو از جنس منی هستی که به دستان او آفریده شده ای

ومهمتر از همه از یک ملت و غیرت ایرانی

من نه بسیجی ام و نه بچه داهاتی و نه اصلاح گر

من یک بشرم،یک آدم

باهاتون خداحافظی می کنم اما برای یک ماه و نیم

بعد بر می گردم با یک دنیا حرف برای تو

برای من

برای ما

آبی تر از آنی که دریا بمانی

آزاده تر از تو بشر بود زمانی

اما هم اکنون که رخت جلوه ی حق شد

با ذکر شفایت همه شب شد نوایی

من یاد تو کردم همه ی هستی تو بودی

اکنون کجایی...ندانم،ندانیم

از آدم و حوا تا قیامت با تو هستند

ای عاشق نور و حق و جاودانی

                                        شعر از اعماق وجودم بود برای تو...

نوشته شده در چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 2:14 قبل از ظهر توسط فاطمه| |

سلام

می دانم از این خاکم

جایگاهم آن بالاست

عاقبت کی خواهم رفت

این دیگر با خداست

می نگویم نیستی

گوی جایت درکجاست؟

این دل من بی قرار است

جای وصلت در کجاست؟

 این شعری بود از اعماف جان،توصیف دلتنگی یک عاشق یا بهتره بگم یک بی قرار...

بی قراری را چه کنم؟؟؟ دلتنگی را؟؟؟ بی قراری؟؟؟دلتنگی؟؟؟

سجاده ای دارم

از جنس زمین

اما آسمانی...

پهن است روی زمین 

 صدایم می زند

آری جواب بی قراری هایم را میدهد

گوش کن می شنوی...

واکنون ماه در دستان من است

نوشته شده در یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 3:36 بعد از ظهر توسط فاطمه| |

سلاممممممم

امروز یک حس خاصی دارم

احساس می کنم که بیش از پیش به ملتم ایران علاقه مندم

از چشم های مردم انتظار جاری شده بود

و دست های مشت شده ی آنها آماده بود

ودل هایشان چه نزدیک به هم...

و من امروز این حضور گسترده را مشاهده کردم و باور کردم

که ایران پایدار است

انگلیسی که همه از آن به عنوان یک کشور پیشرفته یاد می کنند از این خبر ها نیست

اینجا را مردم اداره می کنند و آنجا را دروغ

این را دیده ام که می گویم

شهید آن ۲ سربازی هستند که برای حفظ جان من و تو و رهایی از اغتشاشگران جانشان را از دست دادند

و من این را درک می کنم

ای وطنم ایران

و ای مردمان پر شور و استقامتت

دوستتون دارم

 

نوشته شده در جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 9:23 بعد از ظهر توسط فاطمه| |

باید رفت

به کجایش را نمیدانم

شاید آنجا که همه می گویند

سرای ابدیست...

باید رفت

زمانش را نمی دانم

شاید همین امروز...

باید رفت

رسم زمانه این است

شاید این ها همه یک اخطار اند

به تو ای دوست

که امروزت را دریاب

که شاید دیگر فردایی نباشد،شاید...

(رحلت جانسوز آیت الله بهجت  به همه ی دوستاران او تسلیت باد)

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 11:18 قبل از ظهر توسط فاطمه| |

خوانده بودم که ندایش آید

فریاد حقش به صدا در آید

روزی مثل همین روز ای کاش

زودتر وقت ظهورش آید...

گمشده ای دارم، از جنس زمین، نه!! ظاهرش زمینیست، اما روحش به وسعت آسمان هاست،شاید هم بیشتر،نمی دانم... به راستی او کیست؟؟؟

همه گمشده ای داریم،به راستی گمشده ات چیست؟

آیا آن نگاهیست که امروز تو را شیفته ی خود کرد و فردا شیفته ی دیگریست...

آیا آن قلبی است که می گوید دلبسته ی توست ولی...

آیا وجودیست که محدود است در شجاعت و دلیری و احساس...

و یا شاید صدایی بیش نیست..

گمشده ام بی پایان است

نگاهش را ندیده ام ولی می دانم پشت آن نگاه عالمی پر از عشق نهفته است

قلبی دارد به وسعت دریای بی کران،عشق خدایی در آن نهفته است که خالق بشر است

 وجودیست آرامش بخش دل هر پیر و جوان

و صدایش را در ظهر روزهای جمعه بارها در خیال خود شنیده ام...

به راستی او کیست؟

 

 

نوشته شده در جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 7:44 بعد از ظهر توسط فاطمه| |

اولین متنم در سال ۱۳۸۸

چه زود می گذره،اینگار  همین دیروز بود که...

بعضی ها بودند و آمدن سال جدید را جشن گرفتند

بعضی ها هم نبودند ولی بود یادشان

همه وقت و همه جا...

تاحالا فکر کردین که چه توفیقی داشتین که امسال کنار خانواده هاتون باشین

یعنی ممکن بود امسال جای من سر سفره خالی باشه؟؟

از مرگ می ترسم،فکر می کنم یک هیولان با دو تا شاخ که روزی میاد من را می خوره

یا یک موجود ترسناک

اما ترس من چه فایده ای داره

تلویزیون را روشن کردم تا از این فکرها دور بشم

ااا آخر یک فیلم سینمایی بود

به این قسمت فیلم رسیدم که راننده به مرد گفت:

(نباید از مرگ بترسی چون مرگ دست تو نیست دست خداست

از چگونه زندگی کردن بترس چون زندگی دست تو است)

راست می گفت...

چه خوب است مهربانی کردن و خدمت به دیگران

حتی به کسانی که دلمون ازشون پر است... به همونی که دوستت نداره و معنی نگاه های عاشقانه ات را نمی فهمه و اعصابت را بهم می ریزه، یا شاید می فهمه و براش اهمیتی نداره!!!

همیشه زندگی اونجور که دوست داریم پیش نمی ره

پس آمادگی شکست را داشته باش

شاید این شکست در واقع موفقیت هایی را برایت در پیش داشته باشه...

نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388ساعت 4:59 بعد از ظهر توسط فاطمه| |

بی وفایی کرد و رفت...

کجا؟؟؟

نمی دانم

گفتند نفرینش کن...

گفتم چه فایده ای دارد؟؟؟

گفتند پس زار زار به حال خود گریه کن...

گفتم این کار  نه تنها نفعی برایم ندارد بلکه ضرر هم دارد و بدتر افسرده می شوم

گفتند پس برو و بمیر...تو که هیچ کاری نمی کنی...شاید مرگت نفعی داشته باشد...

مرگ؟؟؟

یعنی باید می مردم؟؟؟

در این کار نیز نفعی برای خود نیافتم

او دیگر رفته بود...

اعصابم به هم ریخته بود...حس انتقام تمام وجودم را فرا گرفته بود...

دیدم بدتر خودم نابود شده ام

شنیدم عارفی گفت :

<با ارزش ترین کار بخشش است>

کمی فکر کردم...

ضرری در آن نیافتم و اما نفعی هم داشت

با این کار هم وجدانم راحت شد و هم در قبالش در آینده پشت سر این بخشش نصیبم می شود...

با خودم گفتم که ای کاش زودتر می فهمیدم

صدایی در فضا پیچید

هیچ وقت برای خوب زیستن دیر نیست

داریم به سال جدید نزدیک می شویم...پس چه زیباست این سال جدید را با بخشش کسانی که به هر دلایلی دل ما را شکستند شروع کنیم

از همین الان...

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 4:19 بعد از ظهر توسط فاطمه| |

روزی می نوشتم از عشق

از عاشق و معشوق و بوی گل نرگس...

اما گویند که نیست...عاشقی با نیت پاک و لطیف

دور از هوس و شیطنت و ذهن کثیف

شاید هم هست ولی کم...

گفتم می دانم ولی این همه عاشق ز کجا می آیند؟

گفت امتحان است...تو پاک باش.آن ها نیز می روند

گفتم اوکه می گوید تا آخر با من است، به همین راحتی ها می رود؟

گفت آری،پاکی و لطافتت را تحسین

مبادا تو هم گول ظاهر را بخوری

اندکی فکر کردم...فکر وفکر و قکر................................................................................

بعد از آن من را با کوله باری یافتند

مملو از تجربه.

این هم خلاصه ای از زندگی ما

راستی این هم تقدیم به اونایی که هنوز افکارم،کارهام،نیت هام و حرفهام براشون یک سوال است

البته این دیگه از خودم نیست

تو  اگر می دانستی
که چه رنجی دارد
که چه دردی دارد
خنجر از دست رفیقان خوردن
از من خسته نمی پرسیدی
تو ای دوست چرا تنهایی!!!!

 

 

 

نوشته شده در شنبه دهم اسفند 1387ساعت 4:39 بعد از ظهر توسط فاطمه| |

این پست جدیدم راجع به شیرین و فرهاد یا خسرو و شیرین است...

تا امروز فکر می کردم که شیرین و فرهاد هم مثل لیلی و مجنون دو عاشقی بودند که به رسم روزگار و عصبیت قومی و قبیله ای به هم نرسیدند اما امروز نشستم داستان زندگی پر از اندوه شیرین را خواندم.

شاید شما بگین بابا اینا همه خرافات است و چنین ماجرایی اتفاق نیوفتاده..

اگر واقعا هم چنین عشقی نبوده(که بعید بدونم) حتما آدمایی بودن که عاشقانه همدیگر را دوست داشتم و به هم نرسیدند.

اول باید بگم که یک آدمی به نام خسرو این وسط بوده که مانع از رسیدن شیرین به فرهاد می شه..این خسرو همون خسرو پرویز است که توی کتابای تاریخ ۱۰۰ بار اسمش اومده و خوندیم

شیرین عاشقانه خسرو را دوست داشت.خسرو هم دوستش داشت اما می خواست اون را با حواس هایش آلوده کنه اما شیرین با این که از عمق وجود خسرو را دوست داشت اما تن به این کار گناه نداد..خسرو هم چون عشقش هوسی بود رفت و با مریم و بعد هم با شکری ازدواج کرد اما باز هم فکر و حواسش پیش شیرین بود..می بینید اینا همه یک درسی است واسه ما..واقعا اگر تن به هوس های پسرا بدیم بعد از مدتی ما را فراموش می کنند اما این عفت و غرور ما است که هم باعث می شه که به گناه کشیده نشیم و هم آخرش اگر مصلحت است به عشقمون برسیم...

خسرو خیلی سعی کرد شیرین را گول بزنه ولی نشد...فرهاد عاشقانه با عشقی پاک به سراغ شیرین آمد...شیرین در فکر خسرو بود اما فرهاد قربانی حسادت خسرو شد و کشته شد..شیرین از این که یک آدم پاکی مثل خودش کشته شده بود ناراحت شد.

آدم پاک کم است.شیرین عشقش به خسرو پاک بود ولی خسرو..

خسرو خیلی سعی کرد شیرین را فراموش کند اما پاک بودن شیرین رویش تاثیر گذاشت و سرانجام تصمیم گرفت با شیرین ازدواج کند.

شیرین با این که خیلی نا مردی از خسرو دیده بود و حتی خسرو خیلی زیر قول و قرارشون زده بود ولی سخت عاشق خسرو بود و قرارشان را زیر پا نگذاشت و با خسرو ازدواج کرد.

آخر هم خسرو کشته شد و شیرین هم قلبش را از با چاقویی شکافت و روی جسد خسرو برای همیشه چشم از دنیا بست

من این داستان را خیلی دقیق خواندم.واقعا عشق هایی مثل عشق شیرین هست؟؟ آیا شیرین ها می توانند روز خسرو ها تاثیر بگزارند و عاشقانه زندگی کنند یا گول می خورند و تا ابد در گرداب گناه دست و پا می زنند؟؟؟

و باز هم یاد و خاطره ی این جمله زنده شد:

نانوا هم جوش شیرین می زند

بیچاره فرهاد...

نوشته شده در جمعه دوم اسفند 1387ساعت 6:57 بعد از ظهر توسط فاطمه| |

می نویسم

از حال دل چراغی که شب ها با آخرین تلاشش سعی می کند تا پسرک را در آن شب سرد زمستانی گرم نگه دارد...

از کبوتری که می خواهد به اوج آسمان ها برود و شکایتش را از زمین به آسمان ها برساند اما...

از دریایی که همه ظاهر زیبا و قدرتمندش ا می بینند و غافل از عمق...

حکایت (...) چیست؟

از کودکی پرسیدم ، گفت نقطه ای است که با دوستانش آمده است.

از دانش آموزی پرسیدم ، گفت نقطه ای به توان ۳

از دانشمندی پرسیدم ، گفت به معنی غیره است

اما آیا چنین است؟

به نظر من حرف های نا گفته ای است که در عمق وجودم نهفته است و هیچ کس نپرسیده است که (...)چیست؟

به نظر تو (...) چیست؟؟؟؟؟؟؟؟

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 1:50 بعد از ظهر توسط فاطمه| |

حرف دل با که توان گفت وفایی نیست

در عالم دنیا گوش شنوایی نیست

من سردرگم بازی روزگارم

ای دوست کجایی صدایی نیست...

فقط می تونم بخونم...حرف های دلم را اما کی درک می کنه؟؟؟

شما هم قبول دارین که روزگاره دیگه...

دل وقتی خیلی ساده باشه گولش می زنند... اگه محتاج عشق باشه به هر بی وفایی رو میاره و آخرش تنهاش می زارن...اگه بد جنس باشه قال می گزارد...

اما اگه مثل دل من آروم باشه،دنبال حقیقت باشه،بازیچه ی دست... بوده آدم شده،به عشق تو شک داره،با هرکسی ترانه ی عاشقی نمی خونه،دوست نداره به ۱۰۰۰نفر بگه دوستت دارم،دوست داره به عشقش عاقلانه و با توسل برسه، اون وقت می گن دختر چه مقرور...چه بی وفاست...فکر کرده کیه...چرا به عشق دو طرفه و ماورا اعتقاد نداره،چرا شماره می دم زنگ نمی زنه و....

این درسته؟؟؟

یعنی واقعا باید گفت ممنون از این همه تحویل...همین کار ها را می کنید که عشقتون آخرش سر از....در میاره

به جای این که این رفتار های عاقلانه را تحویل بگیرین می زنید توی سر طرف...

معلمم حرف خیلی قشنگی زد

گفت دوست داری عشق آیندت چطور باشه؟؟؟ صادق باشه، با وفا باشه، آدم باشه، سر به زیر باشه،خودت از همین الان همین طوری باش...

اگه آدم خوبی باشی در آینده به آدمی می رسی که خوبه و بر عکس

به حرفام خوب فکر کن....درسته از سر احساسات قلبیم است اما عین حقیقت است

نوشته شده در دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 4:1 بعد از ظهر توسط فاطمه| |

دروووووووووووووووووغ......

آخه چقدر دروغ...

قدیما بچه خیابونیا دروغ می گفتن می گفتیم مادر و پدراشون ولشون کردن تو خیابونا و بهشون یاد ندادند که چاخان نگویند.... بزرگترا می گفتن می گفتیم حتما مسلحتی است....

اما الان دولت های کفر دارن دروغ میگن....

صهیونیست ها دیگه شورش را در آوردن.بچه ها را می کشن آخرش هم فکر کردن با اعلام آتش بس مردم راضی می شن.چه طور می خواهند پای دخترک را به او برگرداند. پس بچه هایی که قربانی خود خواهی های اسرائیل شدن چی؟؟

خون مردم بی گناه...

 جز صدای موشک و خمپاره صدایی شنیده نمی شود.حتی لحظه هایی که صدای موشک نیست صدای مادری می آید که به دنبال گمشده اش می گرد.نه....این گمشده مثل گمشده ی من و تو نیست.گمشده ی ما روزی بر می گرده...یا خودش یا خبری ازش...اما این گمشده دیگر نیست.خدا می داند زیر کدام خرابه ای پنهان است.

نفسی نیست...شاید هم تا چند دقیقه ی پیش بود و حالا نیست....

پس باید جنگید،جنگ بین ارزش ها....

من طرفدار ارزش های اسلامم

تو چطور؟؟؟؟؟

نوشته شده در دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 1:21 بعد از ظهر توسط فاطمه| |

سلام

فکر کنم تا الان همه از جریان غزه با خبر شدین..

واقعا چرا؟؟؟ این همه ستم برای چی؟؟؟ کاش همه این را باور داشتند که دنیا دو روز است و چه خوب می شود اگر این دو روز را به مردم با مهربانی رفتار کنیم...

می دونی از چی ناراحتم؟؟؟ از این که هیچ کاری از دستم بر نمی آید.فقط می بینم.جوان هایی را که یکی پس از دیگری از بین می روند.بچه هایی که نان شب هم ندارند چه برسه به یک ناهار درست حسابی

دعا..آره فقط می تونم دعا کنم...بچه ها بیاین همه با هم دعا کنیم.اونا هم مثل ما آرامش را دوست دارند.چرا نباید آرامش داشته باشند...

می دونی..خوشم میاد با جون دل از کشورشون دفاع می کنند.خوشم میاد مثل بعضی هااااا بز دل نیستند کشورشون را به بیگانه ها بدهند...

من...الان.....همیشه....از....راه...دور....فریاد...می زنم.....خداوند همیشه با شماست...به امید روزی که امام زمان با ظهورش خیانت و ظلم را از زمین ریشه کن کند

نوشته شده در دوشنبه نهم دی 1387ساعت 2:5 بعد از ظهر توسط فاطمه| |


Design By : Night Skin